تبليغاتX

 چرا آدما راحت عشقو باور میکنن؟

جشن فارغ التحصیلی

سلام

نمیدونم این مدت که نیومدم چند نفرتون اومدین ودیدین خبری نیست ورفتین

راستش یه مدت به زمان نیاز داشتم تا اقلا با خودم کنار بیام

نمیدونم شاید یه کم بشه گفت وضع بهتر شده

 امروز جشن فارغ التحصیلی توی دانشگامون واسمون برگزار میشه

واز اون جا که همیشه خودمون همه کارا رو باید بکنیم

تازه بعد از گرفتن مجوز با مشکلات

چند روزه درگیر این جریانات هستیم

دلم میخواست میشد همتونو دعوت کنم

ولی امکانش نیست

باورم نمیشه چه طوری ۴ سال گذشت

۴سالی که همش کار بود ودرگیری

ولی حالا دلم واسه روزای گذشته تنگ میشه

اون موقع ها همش میگفتم یعنی میشه تموم بشه

وحالا میگم کاش بر میگشت

بهتون بگم قدر روزاای خوبتونو بدونین

واقعیتش

دلم برای همتون واسه نوشته هاتون تنگ شده بود

حالا که یه کم سرم خلوت تر شده یه سر بهتون میزنم

خوش باشین وموفق

 

 

 


 

نوشته شده توسط غزال در دوشنبه 1388/03/25 ساعت 13:52 موضوع | لینک ثابت


دیدار

راستش یه اتفاقی افتاد برام که باورش واسم خیلی سخت بود

یه دیدار که من باورم نمیشد

؟

حدس میزنید کی رو دیدم

من با خواهر علی دوستای خوبی هستیم بعضی وقتا میرم خونشون

چند روزی بود که بهد از عید واسش پیام دادم که میخام ببینمش

اونم گفت مهمون داره رفتن بهم خبر میده

تا این که چند شب پیش بهم اس ام اس داد که رفتن وفردا بیا

منم گفتم باشه فرداش بعد از دانشگاه حدودای ۱۱ رفتم خونشون بعد از سلام وروبوسی دیدم یکی خونشونه

گفتم مهمون دارین

گفت غریبه نیست بیاین تو(بگما با من شما شما صحبت میکنه وکلی با هم رو در بایستی داریم)

راستشو بگم یه حسی به من میگفت یعنی قبل از این که بیام خونشون توی مسیر یه حسی بهم میگفت

که خواهرش تنها نیست

ومهمون داره اونم آدمایی که به من مربوطن

خلاصه رفتم داخل دیدم یه خانومی اومد جلو من که نمیشناختم وخواهرشم به من معرفی نکرد

رفتم جلو با هم روبوس یکردیم وکلی حال واحوال و.....

بعدم نشستم اون خانومم نشست کنارم

از لهجه اش متوجه شدم که باید مامان علی باشه

ولی مطمئن نبودم

با هم یه خورده حرف زدیم تا خواهر علی از آشپزخونه اومد

بهم گفت منم نمیدونستم که قراره مامان اینا بیان

صبحی یهویی اومدن

راستش خواهر علی یه دختر کوچولو داره که من خیلی دوسش دارم

عیدی که مشهد بودم واسش یه عروسک گرفته بودم

هنوز ۹ ماهشه صداش کردم اومد پیشم آخه توی رو رو اک بود

عروسکو بهش دادم

خوشش اومده بود

ولی انگار مامان علی بیشتر

بهم گفت بی خودی نیست  مبینا شما رو دوست داره وبه شما بیشتر از من محل میده

منم داره بهش حسودیم  میشه

خلاصه یه خورده حرف زدیم

ازم پرسید خونتون از این جا خیلی دوره ومن جوابشو دادم

راستش من نمیدونستم ولی باباشم توی اون اتاق بود

یهودیدم مامانه بلند شد رفت توی اون اتاق وبعد برگشت

پشت سرش یکی گفت  یا الله واومد داخل

من پاشدم بابای علی بود

انگاری خواب بوده ومن با سر وصدای من بیدار شده بود

اومد داخل وبا هم سلام احوال پرسی کردیم

بعد هم اومد نشست پیشمون

یه خورده نشستم

حرف زدیم

من دلم میخواست در مورد علی بپرسم ولی رو م نشد

میخواستم ببینم حال اون چه جوریه ولی نتونستم حرفی بزنم

وقتی میخواستم بیام

مامان علی منو بغل کرد وچنانی منو میبوسید که انگاری دخترشم

ازشون خدا حافظی کردم واومدم بیرون

ولی .......................

راستش علی قبل از این که همه چیز تموم شه میگفت

مامان اینا بعداز عید میان اون جا اگه بابام تو رو ببینه وحجابت رو ببینه قبول میکنه

من مطمئنم

وحالا اونا اومدن وعلی نبود

اونا احتمالا منو پذیرفتن ومن...................

نمیدونم سرنوشت چه بازی هایی داره

 

 

 


 

نوشته شده توسط غزال در شنبه 1388/01/22 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت


پایان عشقی پاک

اومدم بنویسم

خیلی گرفتم خیلی

همیشه علی میگفت غرال تنهایی عین پول میمونه

اونی که پولداره بیشتر پول خدا بهش میده واونی هم که تنهاست تنهاییش بیشتر میشه

تا علی بود دور وبرم پر وبد از دوستای وبلاگی و.......

ولی حالا که تنهام هیشکی نیست

ولی  خوب خدا رو شکر خدا هست وگرنه دیگه زندگی سخت میشد

گاهی وقتا میگم کاش علی منو کنار گذاشته بود تا میتونستم شکایت کنم

میتونستم گله کنم

ولی حالا چی حالا که کارها دست خودمه از کی گله کنم

نمیدونم چرا تا توی خونه بودم این همه احساس دل تنگی نداشتم

ولی الان

یادم به روز آخر افتاد

اون اوایل وقتی علی میخواست من با خونوادش(پدرش )صحبت کنم

من میترسیدم

وراضی نمیشدم

فکر میکردم عشقش الکی وبچه گانست

ولی حالا با رفتنش ثابت کرد که خیلی بزرگ شده

ثابت کرد

که مرد شده وشاید همین واسه من کافی باشه

چنر روز پیشش تماس گرفتم با پدرش ازش خواستم کمک کنه بتونم ازش جدابشم

اولش فکر میکرد من از اون دخترام که با هر کی دوست میشن

ولی بعد کمک کم فهمید موضوع چیه

بهم گفت دخترم من اگه به سرنوشت زندگیم اهمیت میدادم

به علی جواب مثبت نمیدادم

راستش از این حرفش خیلی خوشم نیومد

دلگیر شدم ازش

ولی بهم گفت علی خیلی بچه است

هم کاراش هم عشقش بچه گانه است

خیلی صحبت کردم

ولی دلش نسبت به این رابطه ما صاف نبود

بهم گفت علی اگه تونستی عوضش کنی وبسازیش حرفی نیست من میام خواستگاری

یه زمان اگه این حرفو میشنیدم قند تو دلم آب میشد

ولی اون موقع نمیدونستم باید چی بگم

من باید میرفتم و................

با علی حرف زده بودم ازش خواسته بودم خودش فکر کنه به این که شرایط ما باهم جوره یا نه

شرایطمو بهش گفتم

خواستم

خودش به این نتیجه برسه که نمیشه با هم ازدواج کنیم

تا این که با خودش فکر نکنه سر خورده شده ومن بهش جواب منفی میدم

خواستم اون بگه نه

بگه من تو رو نمیخام

اون روز وقتی حرف زدیم

گفت غزال من میدونم منو تو به درد هم نمیخوریم

من لیاقت تو رو ندارم

گفتم ولی

گفت چیزی نگو دیگه راجع بهش حرف نزن

گفتم آخه

گفت

میدونم تو راست میگی

گفتم ولی اگه تو نمیگفتی نه من به این راحتی نمیگفتم

گفت ببین هنوزم میگم اگه تو حاضر باشی من میام خواستگاریت

ولی من به خاطر تو میرم که خونوادت راضی نمیشن

که تو نمیتونی بیای شهر ما

دلم بد جور گرفت

از اول این آشنایی اشتباه بود

ولی اون میگفت به خاطر روزای خوبی که داشتیم به خاطر کمکایی که کردی بهم

من حسرت نمیخورم

شاید باید بری

نه این علی علی گذشته نبود که اگه من میگفتم میخام برم

دنیا رو زیر ورو میکرد

علی بزرگ شده بود خیلی به اندازه سال ها

ومن میتونستم افتخار کنم که............

باپدرش تماس گرفتم

بهش گفتم قراره از هم جدا بشیم

واسم خیلی دعا کرد

برام آرزوی خوشبختی کرد

ازم پرسید شما واقعا علی رو دوست داشتی

گفتم آره

ولی مجبورم برم

چون ادامه این رابطه هیچ نفعی واسه جفتمون نداره ما تا حالا امید داشتیم به هم برسیم

ولی الان ادامه این رابطه جز وابسته شدن و گناه چیزی نداره

چون یه رابطه بیهودست

باور نمیکرد من علی رو دوست داشته باشم

ولی وقتی حرفامو شنید وبغض توی گلومو گفت بابا شما که دست زلیخا رو از پشت بستی

برام خیلی دعا کرد

که بتونم علی رو فراموش کنم

خیلی سفارش کردم

که علی رو تنها نذاره که نذاره علی توی این شرایط تنها بمونه

ازش قول گرفتم که بعد از عید واسه علی برن خواستگاری

کمک کنن منو فراموش کنه

گفتن این حرفا خیلی راحت نبود ولی من گفتم

چون میخواستم علی خوشبخت بشه

جز خوشبختیش هیچ چیز دیگه ای رو نمیخام

حالا با من یا بدون من

ولی خیلی سخته

براش دعا میکنم هر جا هست خوشبخت بشه

میدونم سال جدید براش سال خوبیه

برام دعا کنین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط غزال در شنبه 1388/01/15 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت


نه بچه ها من علی رو نذاشتم سر کار

باور کنین اگرم دارم میرم قسمت عمده اش به خاطر اونه

تصمیم راحتی نیست گذاشتن وگذشتن

ولی خیلی وقتا باید به خاطر چیزی یا کسی که دوسش داریم از چیزای دیگه بگذریم

من میخام برم اما به خاطر خودم به خاطر اون

اون لیاقت خوشبختی رو داره

اما من مطمئن نیستم بتونم خوشبختش کنم

آخه دیدگاه من واون کلی تفاوت داره

گرچه اون میخاد به خاطر من دیدگاهشو عوض کنه

ولی این درسته؟

نمیدونم فقط برام دعا کنید اشتباه نکنم

به دعای همتون احتیاج دارم

واما شاید این مدت نباشم آخه بدجوری به یه مسافرت احتیاج دارم

وبه این که از محیط نت دور باشم

یه مدت با خودم خلوت کنم

گذشتمو بازبینی کنم

نمیدونم

ولی باز بر میگردم

واسه این که شاید نباشم پس پیشاپیش عیدتون مبارک

سال خوبی رو براتون آرزو میکنم

سر سفره هفت سین همتونو دعا میکنم

شما ها هم تو رو خدا منو یادتون نره

برام دعا کنین

همتونو دوست دارم

دددددددددددددددددددععععععععععععععععععععععععاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

یییییییییییییییییییاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادددددددددددددددددددددددد

تتتتتتتتتتتتتتتتتتووووووووووووووووووووووووووووووووووووووننننننننننننننننننننننننن

ننننننننننننننننررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررههههههههههههههههههههه

یا مقلب القلوب

                                   

 

 


 

نوشته شده توسط غزال در شنبه 1387/12/24 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت


شاید پایان ماجرا

خیلی وقته به وبلاگم درست سر نزدم خیلی وقته از خودم وعلی ننوشتم

ولی حالا باز موندم سر دو راهی

خیلی وقته از اتفاقایی که تو این مدت افتاد ننوشتم

از این که بارها قرار بود همه چیز به هم بخوره ولی اون نذاشت

راستش خیلی سخته که یکی بهت امید داشته باشه وتو مجبور باشی بهش بگی نه

چند ورز پیش با پدر علی حرف زدم وازش خواستم کمکم کنه تا بین من واون همه چیز تموم بشه

ولی انگاری بدتر شد

چون حالا دیگه اون امیدش بیشتر شده

دیروز بهم گفت که باهاش میمونم یا نه

ومن چقدر به خودم فشار آوردم که بگم نه ولی نشد

بهش گفتم باید فکر کنم

باورم نمیشد که پدرش بگه اگه من بتونم بهش کمک کنم وعوضش کنم ........

حالا اون منتظره ومن موندم

باهاش چیکار کنم

گفتن نه سخته

وگفتن بله ممکنه سرنوشتم رو عوض کنه

باورم نمیشد یه روز اون از من بخاد بمونم ومن بگم نه

فکر میکردم آخرش اون میره

ولی انگاری من از اون..........

خیلی خستم

همیشه پسرا ما دخترا رو میذاشتن سر کار ومیرفتن

واین بار من مجبورم بگم نه

نه این که بخام بذارمش سر کار

باید به خاطر خودش بگم نه

کاش یکی بود وبهم کمک میکرد

شرایط خیلی سختیه

برام دعا کنید

 


 

نوشته شده توسط غزال در سه شنبه 1387/12/20 ساعت 11:17 موضوع | لینک ثابت


خفاش را بگذار تا در تاریکی بماند زیرا

فکرمی کند که خورشید دشمن اوست

 اما خورشید به هر حال می تابد و 

 اوست که عمرش را در تاریکی می گذراند

 


 

نوشته شده توسط غزال در سه شنبه 1387/11/29 ساعت 14:6 موضوع | لینک ثابت


به سنگ ها گفتند لحظه اي انسان باشيد.

 

 سنگها گفتند هنوز به قدر كفايت سخت نشده ايم

 فقط همین


 

نوشته شده توسط غزال در دوشنبه 1387/11/21 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت


عروسی بابام

دیروز وقتی رفتم خونه دیدم خواهر زاده هامم اون جان

طبق عدات همیشه نشسته بودیم دور هم وداشتیم از هر دری کفش ملت رو جفت میکردیم

تا این که یهویی پسر خواهرم(۷ سالشه)اومد وکتاب حافظ بینوا رو انداخت توی بغل من وگفت بیا فال بگیر

 

حالا فکر کنید که این دختر خواهر فاضل من بخاد فال بگیره

باور کنید دیشب تموم شعرا اومدند سر قبر حافظ واسش عزاداری

بذارین نگم چه شکلی فال میگرفت وچی میگفت

ولی وقتی بابام گفت یه فال واسم بگیر

وایشون هم شماره فال رو پرسیدنو صفحه رو باز کردند

هممون یه چند لحظه موندیم

میخاین بدونین واسه بابام چی اومد

"ای صاحب فال قصد انجام کار جدیدی را داری که به صلاح توست اگر قصد ازدواج داری زودتر تعجیل کن وبه تاخیر مینداز که کامیابی با توست"

حالا فکر کنین در حالی که ۳ تا آدم مجرد اون جا نشسته بودیم ومنتظر بودیم این فال واسمون بیاد

وقتی واسه بابام این فال اومد چه حالی شدیم

حالا بابام چه شکلی

حالا خوب شد مامان بنده توی آشپزخونه بود وگرنه خر بیار وباقالی بار کن

خلاصه حالا همه ما مونده بودیم بابای ما قصد تجدید فراش نمودند که نیششان تا بنا گوششان رفته است

حالا فکر کنین وسط این معرکه یه نفر خودشیرین کن هم پیدا بشه

آقا جون میخاین ازدواج کنین من خودم توی عروسیتون میرقصم تازه دو دست هم لباس میدوزم

منم بدون هیچ مقدمه ای یه دونه کوفتم پشت کله اش

گفتم تو معلومه طرف کی هستی؟

دید خرابش کرده گفت حالا درستش میکنم

گفت آقا جون این حافظ من میگم چرت وپرت میگه امشب

بابام گفت نه اتفاقا با نیتی که من کرده بودم جور بود وبعد هم واسمون توضیح داد

خوب خدا رو شکر

خیالم راحت شد

گفتم نکنه آخر پیری واول چل چله بازی

ولی انصافا فال گرفتن به ما نیومده

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط غزال در یکشنبه 1387/11/06 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت


کرکُری دختر و پسرها

 

 

    برید حالشو ببرین:

 

«پسر برتر از دخترآمد پدید»                         پسر جمله را گفت و چیزی ندید 

نگو دخترک با یکی دسته بیل                          سر آن پسر را شکسته جمیل 

بگفتا:«جوابت نباشد جز این                        نگویی دگر جمله ای این چن
ین 

وگرنه سر و کار تو با من است                     که دختر جماعت به این دشمن است.» 

پسر اندکی هوشیاری بیافت                           سرش چون انار رسیده شکافت 

پسر گفتش:«ای دختر محترم                       که گفته که من از شما بهترم؟!!!

که دختر جماعت به کل برتر است                 ز جن تا پری از همه سر تر است 

پسر سخت بیجا کند، مرگ بید                       که برتر ز دختر ب
یاید پدید!» 

پس آن ضربه خیلی نشد نابه جا                    که یک مغز معیوب شد جابه جا 

بعد از رفتن اون دختر پسره اشعار زیر را سرود: 

من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم                   از زن و غر زدن روز و شبش آزادم 

نه کسی منتظرم هست که شب برگردم               نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم 

زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب          نرود از سر ذلت به هوا فریادم 

"هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست"    نکته ای بود که فرمود به من استادم 

شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور     چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم 

هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند          محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!) 

زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش!     مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم 

مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم              نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم! 

هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم          نه برای دل هر دختر و زن فرهادم 

الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: "من            از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟"


 

نوشته شده توسط غزال در چهارشنبه 1387/11/02 ساعت 14:23 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting